تبلیغات
دانش آموزان فردا - آفرینش آدم ، حوا و ...
دانش آموزان فردا
تلاش برای ظهور
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 19 اسفند 1389 توسط میلاد اله بخشی | نظرات ()

خداوند تواناى دانا، كائنات را بهنجار آفریده و هستى ، از او پیدایى یافته است : آسمانها پا برجاى و هر یك برجاى خویش استوار؛ و زمین نیز استوار است و بر آن ، كوهها ایستاده و دشتها، خفته و اقیانوسها، موج انگیز و چشمه ها و رودها، روان و گیاهان ، بارور و آفتاب ، در سپیده آفرینش گرما بخش و روز فروز و با پرتو حیاتبخش خویش ، بى شتاب در پویش و ماه ، در تابش شباهنگام ، فریبا و در حركت آرام خود بر سینه تیره شب ، چون خیزش مروارید است بر مخمل سیاه ....

  

در این میان، جاى آدمى خالى است و خداوند اراده فرموده است تا (( آدم )) را از عدم بیافریند (1) و هستى را با او معنا بخشد و جمال آسمانى خود را در آیینه زمینى چهره او بنگرد و او را جانشین خویش ‍ كند (2) زیرا از آن پیش ، امانت (( خلافت خود )) را بر آسمانها و زمین و كوهساران ، عرضه فرموده بود و آنان از پذیرش آن ، سر باز زده بودند و اینك اراده فرموده است تا این امانت را بر دوش (( آدم )) نهد.
پس ، به فرشتگان - همه - فرمود:
- برآنم تا از خاك ، بشرى برآورم ، و آنگاه از روح خویش در او بردمم ؛ پس ‍ چون او را به اعتدال آفریدم و از روح خود در او دمیدم ، همه بر او سجده برید.
فرشتگان ، نخست عرضه داشتند:
-- پروردگارا! با دانشى كه به ما عطا فرموده اى ، آگاهى داریم كه كسى را خلق خواهى كرد در زمین تباهى خواهد افكند و خونها خواهد ریخت ؛ و حال آنكه ما تسبیحگوى و تقدیس كننده تو هستیم .
خداوند فرمود:
-- من چیزى مى دانم كه شما نمى دانید.
فرشتگان ، به احترام و شگفتى در تكوین آدم مى نگریستند.
آسمان ، در حیرت ایستاده بود.
به اراده الهى ، اندك اندك ، گل آدم شكل گرفت و اندام ، به گونه اى موزون ، فراهم شد. سپس از گل بازمانده از دنده زیرین آدم
(3) ، همسر او حوا نیز فراهم آمد.
این دو اندام ، در كنار یكدیگر همچنان كالبدهایى بى روح بودند. راستاى قامت آدم ، اندكى از حوا بلندتر، و فراخناى سینه اش ، كمى گسترده تر بود و عضلاتش محكمتر و در كمال موزونى ، ستبرتر؛ با ابروانى پر پشت و بینى كشیده و چشمانى درشت .
(4)
حوا، با لطافت اشك و گل ، زنى كامل و با گیسوانى كشیده ، و اندامى موزون ، چون آدم ، اما هزار بار لطیف تر و ظریف تر.
سرانجام ، آن لحظه الوهى بزرگ در رسید و خداوند، از روح ربوبى خویش ، در آدم و حوا دمید.
آن دو كه تا لحظه اى پیش ، دو تندیس همگون اما بى روح و ساكن بودند، اینك پلكهایشان به هم مى خورد و سینه هایشان هوا را به درون خویش ‍ مى كشید و اندامهایشان به حركت در مى آید و قلبهایشان به تپش مى افتاد.
و اكنون در سینه هر دو، دلى مى تپد كه در آدم ، انگار معجونى است از خمیره مهر و عشق و از پولاد و آب ، با غمها و شادى هایى بزرگتر و ناپیداتر و در حوا، گویى ، نخست از اشك و شادى است و آنگاه از عفت و عاطفه و نیز از عشق و مهر مادرى ...
فتبارك الله احسن الخالقین .
پس آنگاه خداوند، دانش تمام اسماء
(5) را در حیطه كاینات ، به آدم آموخت و سپس از فرشتگان خواست تا اگر مى توانند، او را از این اسماء با خبر سازند.
فرشتگان ، فرومانده و مبهوت ، شرمسارانه پاسخ دادند:
-- پروردگارا، منزه باد نام تو، ما هیچ دانشى جز آنچه خود به ما آموخته اى نداریم ، همانا دانا و فرزانه تویى .
پروردگار، به آدم اشارت فرمود تا آنان را خبر دهد. آدم ، بى درنگ فرشتگان را از آنچه خداوند امر فرموده بود، آگاه كرد. و خداوند به فرشتگان فرمود:
-- آیا به شما نگفتم كه من پنهان آسمانها و زمین را و هر چه را آشكار و یا نهان مى دارید، مى دانم ؟ اینك ، همه بر آدم سجده برید.
(6)
به فرمان خداوند، یكباره ، همه فرشتگان الهى ، در سراسر آسمانها و همه جا، در برابر آدم به سجده در آمدند.
در این میان ، شیطان كه از آتش آفریده شده بود و جن بود و از فرشتگان نبود -- هر چند با عبادتهاى بسیار خود را به مقام فرشتگان رسانده بود -- ناگهان از سر غرور و خودبینى و كبر، از بندگى خداوند و اطاعت فرمان او سر پیچید و بى راه شد. او به خویش نگریست و خود را فراتر دید و سر خم نكرد. سجده نبرد و ایستاد و از ناسپاسان شد. خداوند به او فرمود:
-- با وجود فرمان من ، چه چیز تو را از سجده برآدم بازداشت ؟
-- من از او بهتر و بر ترم ؛ تو مرا از آتش و او را از خاك آفریده اى .
پروردگار فرمود:
-- از این جایگاه و مقام آسمانى فرو شو. اینجا جاى آن نیست كه خود را بزرگ ببینى . بیرون رو كه از زمره فرومایگانى .
(7)
-- از این جایگاه و مقام آسمانى فرو شو. اینجا جاى آن نیست كه خود را بزرگ ببینى . بیرون رو كه از زمره فرومایگانى .
شیطان كه خود را در آتش قهر الهى یافت و دانست كه دیگر راه نجاتى ندارد، به مهر و راءفت پروردگار پناه برد و از خداوند خواست كه او را تا روز باز پسین مهلت دهد و وانهد.
خداوند فرمود:
-- به تو مهلت داده شد.
چون شیطان دانست كه تا روز باز پسین مهلت یافته است و تا آن روز در امان خواهد بود، بار دیگر گستاخى آغاز كرد و با بى شرمى به خداوند گفت :
-- به خاطر این گمراهى كه نصیب من كردى ، بر سر راه راست فرزندان آدم به كمین خواهم نشست و آنگاه از پیش روى و پس پشت و راست و چپ ، بر آنان خواهم تاخت و تو بیشتر آنان را سپاسگزار نخواهى یافت .
پروردگار فرمود:
-- از آسمان ، نكوهیده و رانده ، بیرون رو. دوزخ را از تو و هر كس از بنى آدم كه از تو پیروى كند، پر خواهم كرد! اما بدان كه بر بندگان من چیرگى نخواهى داشت ، مگر آن گمراهانى كه به میل خویش از تو پیروى كنند.
شیطان ، رانده و مانده از آسمان و قرب الهى ، تا جاودان بیرون شد.

آدم و حوا در بهشت
سپس خداوند مهربان ، آدم و حوا را در بهشت جاى داد. (8)
نخستین چیزى كه در بهشت ، آدم و حوا را مجذوب خویش ساخت ، هواى پاك ، ملایم ، لطیف و عطر آگین آن بود. آنگاه روشنایى دل انگیز آفتاب كه همه جا، چون فرشى زرین ، گسترده بود. هوا نیز نه گرم و نه سرد و همیشه بهار بود. دیگر، رنگارنگى موجودات به ویژه چشم نوازى و تنوع گیاهان ، چشمه ساران ، دریاچه ها، آبگیرها، كوهها، تپه ها، جنگلها، باغها و خلنگزارها، و نیز فراوانى میوه ها و خوردنیها و آشامیدنیها بود.
آدم و حوا، پا به پاى یكدیگر، به گردش و كشف زیباییهاى بهشت پرداختند: گاه از بیدستانهاى بسیار مى گذشتند كه بر دو سوى جویبارهاى زلال سایه انداختند و شاخساران افشان خود را در آینه آب رها كرده بودند. گاه به هامونى گسترده مى رسیدند كه سراسر آن از خلنگهاى معطر و بابونه ها و گلهاى سپید و نیز زنبقها و لاله ها و شقایقها انباشته بود؛ با چشم اندازى سرشار از تركیب جادویى رنگها كه با نوازش نسیم هر رنگ مى باخت و رنگ مى برد. گاه از گذرگاهى در میانه كوهساران مى گذشتند؛ یا از دهانه غارى كه صخره هاى اطراف آن پوششى زبرجدگون از سرخس داشت و از پیشانى غار تا زمین ، آبشارانى نرم ، به سان پرده اى از حریر، فروهشته بود. گاه در جنگلى انبوه و فشرده بود، زیر درختهاى تناور و پر سایه ، به جستجوى چشمه آبى مى پرداختند. این درختان ، با برگریزان زیباى خود، سطح شفاف چشمه هاى جنگلى را پنهان مى داشتند و چه لطفى داشت آن هنگام كه آدم یا حوا، برگها را با دست كنار مى زدند و چهره خویش را در زلال آینه فام آن مى شستند.
زیباتر از همه ، دنیاى پرهیاهوى جانداران ، به ویژه پرندگان بود. مرغان بهشتى ، با رنگ آمیزى خیره كننده و افسونگرانه بال و پرشان ، جلوه اى شگرف داشتند و با آواز روح نواز خویش ، نغمه هایى از موسیقى طبیعت را در فضا مى پراكندند. تنوع شكل و اندازه آنها نیز بسیار دیدنى بود: برخى به كوچكى پروانه بودند و برخى به بزرگى عقابهاى بال گستر دور پرواز كه طنین صدایشان ، تمام آغوش یك دره را از سیطره موسیقى مى انباشت .
به جز پرندگان ، موجودات زیباى دیگر، از آبزیان رنگارنگ گرفته تا خزندگان و چرندگان و وحوش همه و همه دیدنى بودند.
آن دو گاه ساعتها در كنار آبگیرى مى نشستند و حركت ماهیان را در بلور واره آب مى نگریستند. گاه با نوباوه زیباى غزالى در خلنگزارهاى مى دویدند و او را تا كنار مادرش همراهى مى كردند و سپس به تماشاى شیر نوشیدنش از پستان مادر مى ایستادند.
در بهشت همه چیز درخشان ، دیدنى ، شفاف و چشمگیر بود:
گلهایى به ظرافت خیال ، گلهایى به روشنایى حباب آب ، گلهایى افشان ، گلهایى پریشان ؛ گلهایى كه دور درختى پیچیده و چرخیده و بدان پیوسته و از آن فرارفته و سپس از بلندترین شاخسار آن ، افشان ، دوباره تا زمین باز گشته بودند...
گلهایى كه در آبگیرهاى شفاف ، زیر آب روییده و كف آبگیر را زینت داده بودند و نیلوفرهاى كه بازوان را بر آب رها كرده بودند.
مهم تر از همه آنكه پروردگار بزرگ ، به آدم و حوا رخصت داده بود كه از همه آن نعمتها برخوردار باشند و از همه خوردنیها، هر قدر و هر گاه كه دوست مى داشتند، استفاده برند. تنها و تنها، خداوند آنان را از خوردن میوه یك گیاه باز داشته بود: گندم .
(9)
هنگامى كه خداوند، آنان را در بهشت جاى مى داد، این گیاه را به ایشان نشان داد و فرمود كه به آن نزدیك نشوند. نیز به ایشان یادآور شد كه شیطان در كمین آنان است ، مبادا ایشان را بفریبد.
آدم و حوا، گاهى در گشت و گذار خود، این گیاه را از دور مى دیدند، اما بنا به فرمان الهى ، هرگز به آن نزدیك نمى شدند.
بارى ، آن دو، در كمال آسایش و نیكبختى ، در بهشت روزگار مى گذرانید.
شیطان دشمن نیكبختى آنان ، آن دو را از دور مى پایید. زیرا كه به خاطر مهلتى كه از پروردگار گرفته بود، مى توانست به بهشت آنان داخل شود؛ او از پشت شاخه هاى انبوه درختان ، آنان را زیر نظر مى داشت و مى دید كه آن دو، همه جا در كنار یكدیگر، كامیاب و برخوردار از نعمت هستند. نیز گاه با هم به نیایش پروردگار بزرگ و نماز او مى ایستند و او را تقدیس مى كنند و به پیشگاه او سجده مى برند و پیشانى بر خاك مى سایند. گاه از دیدن شگفتیهاى خلقت در بهشت گلى زیبا، آبگیرى درخشان ، پرنده اى با رنگى هو شربا - عظمت پروردگار را به یكدیگر یادآور مى شوند و خداى را تسبیح مى گویند. شیطان ، در آتش كینه و حسد مى سوخت و در پى یافتن راهى بود تا بتواند به آن دو نزدیك شود. زیرا كه آنان به فرمان خداوند از او سخت دورى مى كردند. اما شیطان دست بر نمى داشت ، یعنى حسد نمى گذاشت كه دست بردارد. پس بر آن شد كه از عاطفى بودن حوا سوء استفاده كند و از طریق او كم كم به هر دو نزدیك شود و وسوسه خویش را بیاغازد. شیطان ، داستان آن گیاه ممنوع را مى دانست و مى دانست كه تنها راه محروم كردن آدم و حوا از آن همه نعمت و آسایش و نیكبختى ، همان گیاه است . اما چگونه مى توانست آنان را وادار كند كه از آن گیاه بخورند، در حالى كه هنوز نتوانسته بود حتى یك كلمه با آنان سخن بگوید.
سرانجام ، پس از چاره جوییهاى بسیار، به این نتیجه رسید كه خود را بیشتر نشان دهد و فاصله خویش را با آنان كمتر كند، تا رفته رفته حالت بیگانگى و رمندگى آنان از بین برود و آنگاه این فرصت به دست آید كه در مقام ناصحى مشفق ، با آنان سخن بگوید.
(10)
یك روز، در گذرگهى تنگ ، شیطان بر سر راه آدم و حوا سبز شد و آنان به ناگزیر با او رویارو شدند. آدم به او گفت :
-- از سر راه ما كنار رو اى نفرین شده خداوند!
-- مرا ببخشید، اما من سخن بسیار مهمى دارم كه باید به شما...
-- ما هیچ سخنى با تو نداریم ، دور شو! نفرین خدا بر تو باد!
-- اما من ، درباره آن گیاه ...
آدم ، برافروخته ، به او نهیب زد:
-- گفتم دور شو، ما هیچ حرفى از تو نخواهیم شنید.
شیطان ، ناگزیر از سر راه آنان كنار رفت ؛ اما در دل احساس مى كرد كه سرانجام پیروز خواهد شد.
چند روز دیگر، دوباره بر سر راه آنان ایستاد. این بار، به آنان گفت :
-- شما به سخن من گوش دهید، اگر نادرست بود نپذیرید. اى آدم آیا نمى خواهى گیاه جاودانگى را به تو نشان دهم ؟ من به خدا سوگند مى خورم كه خیرخواه شما هستم . مى خواهم گیاهى را به شما نشان دهم كه اگر از آن بخورید، جاودان خواهید بود و هرگز پیر نخواهید شد و نخواهید مرد و همواره در بهشت خواهید ماند.
آدم ، دوباره بر آشفت . مى خواست با كلماتى سخت و درشت ، شیطان را براند. اما حوا به او گفت :
-- آدم ! او سوگند مى خورد كه خیر ما را مى خواهد. چرا باید از شنیدن حرفهاى او به ما زیان برسد؟
شیطان ، از این حرف او استفاده و بار دیگر گفت :
-- سوگند به خداوند بزرگ كه راست مى گویم . این درخت و میوه آن نه تنها زیانى براى شما ندارد، بلكه شما را جاودان خواهد كرد. هر چند خداوند مرا از خود رانده است ، اما بزرگى و خدایى او را كه نمى توانم انكار كنم . به خداوندى خدا سوگند اگر شما از میوه این گیاه بخورید، جاودان خواهید شد. مگر نه این است كه درخت نیز، مثل هزاران هزار گیاه دیگر، در بهشت براى شما آفریده شده و یكى از نعمتهاى الهى براى شماست ؟...
(11)
شیطان ، آن قدر به وسوسه خود ادامه داد كه سرانجام سست شد و هیچ نگفت . گویى اخطار پروردگار بزرگ خود را فراموش كرده بود. براى شیطان كه آماده فریب دادن او بود، همین سكوت كافى بود. پس بى درنگ از میوه آن گیاه چید و او ابتدا به حوا و سپس به آدم داد....
آدم و حوا، سخت دل نگران بودند. اما كنجكاوى برانگیخته شده آنان و سوگندهاى مكرر شیطان و همچنین پاكى فطرت آنها، باعث شد كه فریب او را بخورند و سرانجام ؛ نخست حوا و سپس آدم ، میوه گیاه ممنوع را به دهان بردند....
به محض اینكه شیطان یقین كرد آنان میوه را خورده اند، صداى قهقهه شادمانه و چندش آورش در فضا پیچیده و فریاد برآورد:
-- اى آدم ، وجود تو باعث شد كه من از مقام قرب الهى رانده شوم . دیدى كه چگونه انتقام خود را گرفتم و تو را از بهشت محروم كردم ؟ با این همه ، بدان كه با تو و فرزندان تو، بر روى زمین بیشتر كار خواهم داشت و خواهى دید كه از وسوسه و اغواى هیچ یك از آنان رو بر نخواهم تافت .
یكباره ، تمام جامه هایى كه بر تن آدم و حوا بود و بدن آنان را پوشیده مى داشت فرو ریخت . آنان خود را عریان دیدند و به ناچار و با شتاب ، تن خود را با برگ درختان بهشت پوشاندند. خداوند فرمود:
-- اى آدم و حوا، آیا به شما نگفتم كه به این درخت نزدیك نشوید؟ آیا نگفتم كه شیطان دشمن آشكار شماست ؟
آنان ، پشیمان و اندوهگین ، رو به درگاه خدا بردند و گفتند:
-- پروردگارا، ما به خود ستم كردیم . اگر ما را نبخشایى و بر ما رحمت نیاورى ، از زیانكاران خواهیم بود.
خداوند توبه آنان را پذیرفت و بر آنان رحم كرد در عین حال ، زمین را مسكن آنان قرار داد و از این رو، به آنان فرمود:
-- اینك فرود آیید؛ برخى دشمن برخى دیگر. شما را در زمین ، تا هنگامى معین ، قرارگاه و برخوردارى خواهد بود.
پس آنگاه طوفانى برخاست : همه جا تاریك شد و صداهاى مهیب در همه جا طنین افكند. لحظاتى بعد، آدم و حوا، هر یك خود را در بیابانى خشك و بى آب ، در زیر آفتابى سوزان یافت .
آنان دانستند كه دیگر رفاه و نعیم بهشت به پایان آمده است و از آن پس در جایى زندگى خواهند كرد كه هر چیز و هر كردار، در آن از دوگانگى كفر و ایمان ، هدایت و گمراهى و مسئوولیت و اختیار تهى نیست .
هر كس در هر كردار و هر حركت و هر انتخاب ، اگر در سوى خدا قرار گرفت ، رسته است و اگر از یاد و رضاى خدا اعراض كرد و روگرداند، به شیطان وابسته است . آدمى در انتخاب راه خویش مختار ولى باید بداند كه در همان حال مسؤ ول است .
(12)


آدم و حوا در زمین
اینك ، زمین بود و مشكلات آن : سرما، گرما، باد و باران ، گرسنكى ، تشنگى ، هراس ، تنهایى ، اندوه جدایى از بهشت ...
زوزه گرگهاى گرسنه در شبهاى سرد و تاریك ، تازیانه بادهاى سخت ، سیلى رگبارهاى تند، چنگى كه فضاى غم آلود غروب و تماشاى شفق گلگون به تارهاى دل مى زند و...
نخست سر پناهى لازم بود تا در آن روزها از هرم آفتاب و شبها از خطر وحوش و سرما، بیاسایند و پناه گیرند.
آدم ، ناگزیر فكر خود را به كار انداخت و چیزى نگذشت كه آن دو، سر پناهى ساده براى خود ساختند و از آنچه در اطراف خویش مى یافتند نخستین ابزارهاى زندگى بر روى زمین را فراهم آورند.
كوتاه زمانى بعد، اولین گام تشكیل جامعه بشرى برداشته شد: حوا آبستن شده بود. نخست از تغییر حالت هاى خویش مى هراسید اما غریزه مادرى و نیز، دانش و هوشمندى شوى مهربانش ، او را به آرامش فرا مى خواند.
پس از نه ماه و اندى ، سرانجام ، در پایان یك روز دشوار و طولانى ، حوا یك پسر و یك دختر به دنیا آورد: قابیل و خواهر دو قلوى او را.
هر دو تنهایى رستند و به كودكان خویش دل بستند. با بزرگتر شدن كودكان ، محیط آرام و ساكت اطرافشان ، از هیاهویى شاد و شیرین انباشته شد و زندگى آنان معناى ویژه اى یافت .
هنوز اینان بسیار كوچك بودند كه حوا دوباره آبستن شد و نه ماه و اندى بعد، هابیل و خواهر دو قلویش نیز به جمع چهار نفرى نخستین خانواده بشرى پیوستند و آدم و حوا، پس از سختیها و رنجهاى بسیار و پشت سر گذاردن دوران اندوه و تلخكامى ، دلشاد و امیدوار شدند و سخت به فرزندان عزیز خود دل بستند و مهربانانه به پرورششان همت گماشتند.

هابیل و قابیل

سالها از پى هم مى گذشت و فرزندان در آغوش پر مهر پدر و مادر مى بالیدند و بزرگ تر مى شدند.
دیگر، هابیل و قابیل و خواهرانشان ، هر یك ، جوانى برومند شده بود.
از همان آغاز جوانى ، قابیل به زمین روى آورد و با راهنمایى پدر، به زراعت پرداخت . هابیل نیز به فراهم آوردن احشام و گله دارى بز و گوسفند و شتر مشغول شد. خواهران هم به مادرشان حوا كمك مى كردند.

 

خداوند فرمان داد كه هر یك از آن دو - هابیل و قابیل - به دلخواه خود چیزى براى خدا قربان كند. از هر كدام كه مقبول افتاد، خواسته اش بر آورده شود و همسر خویش را خود برگزیند.
آدم ، فرمان خدا را به فرزندان ابلاغ كرد و قرار شد كه فرداى آن روز هر یك ، قربانى خود را حاضر آورد؛ هر كدام را كه خداوند در آتش قبول خویش ‍ سوزاند، همان برنده خواهد بود.
هابیل ، بهترین شتر سرخ موى جوان و زیبایى را كه در گله خود داشت حاضر كرد و به سوى قربانگاه به راه افتاد. زیر لب ، چیزهایى مى گفت :
-- خداوندا! شرمنده احسانهاى توام . مى دانم كه هر چه دارم از توست . با سپاس از نعمتهایى كه به من عطا كرده اى ، اینك در اجراى فرمان تو، میان داده هاى تو، از این شتر بهتر نداشتم ، و گرنه همان را به قربانگاه مى آوردم . خداوندا! تو به لطف بزرگ خود، این قربانى ناچیز را از من قبول كن !
اما قابیل ، از میان گندمهاى بسیار و گوناگون خود كه ذخیره داشت ، قدرى گندم نامرغوب برداشت و به قربانگاه برد!
با خود اندیشید: گندم هاى مزرعه پایین ، با آن دانه هاى طلایى و شفاف - كه چشم را خیره مى كند - به راستى حیف است كه در آتش قربانگاه سوزانده شود؛ حالا كه قرار است بسوزد، چه بهتر گندم هاى مزرعه بالا را كه چندان كشیده و مرغوب نیست ، به قربانگاه ببرم .
هر دو به انتظار ایستاده بودند و هر یك به پذیرفته شدن قربانى خود امیدوار بود.
لحظه اى بعد، آتش انتخاب الهى در رسید و در پیش چشم همه ، در تن شتر گرفت ! هابیل ، به نشانه سپاس ، به سجده در آمد.
قابیل ، كه در تقدیم قربانى اخلاص نورزیده بود، برآشفت و سخت اندوهگین شد. اما چاره اى نبود و ابهامى وجود نداشت . ناگزیر، از ازدواج با خواهر توامان خود دل كند و هابیل ، با خواهر زیباى او ازدواج كرد.
به این ترتیب ، غائله ازدواج از میان برخاست . اما كینه برادر در دل قابیل نشسته بود و هر روز، آتش آن بیشتر زبانه مى كشید. یك روز كه هابیل با گله خود از كنار مزرعه قابیل مى گذشت ، قابیل به او گفت :
-- هابیل ! سرانجام تو را خواهم كشت . من هر وقت تو را مى بینم ، به یاد شكست خود مى افتم . تا تو را از میان برندارم ، راحت نخواهم شد.
-- برادر عزیزم ! اگر قربانى تو قبول نشد، گناه من نیست . خداوند قربانى را تنها از پرهیزكاران مى پذیرد. چاره ، كشتن من نیست ، در پرهیزكارى است . حتى اگر قصد كشتن من كنى ، متعرض تو نخواهم شد و تو را نخواهم كشت ؛ زیرا من از پروردگار عالم ، هراس دارم . دست از این خیال باطل بدار و از ارتكاب این گناه ، عالم بیم داشته باش . زیرا به دوزخ خواهى رفت كه كیفر ستمكاران است . بهتر است به خاطر این فكرهاى بد، از خدا طلب عفو و آمورزش كنى . به خاطر داشته باش كه ابلیس ، وقتى كه با فریب و نیرنگ ، پدر و مادر را از بهشت بیرون راند، به آدم گفت : با فرزندان تو بر روى زمین بیشتر كار خواهم داشت و از راه وسوسه و اغواى هیچ یك از آنان رو بر نخواهم تافت .
در سینه قابیل ، دیو كینه بیدار شده بود و جز به كشتن برادر، آرام نمى گرفت . سرانجام در یك روز، آنچه نباید بشود، شد.
آن روز قابیل مى دانست كه برادرش كدام سو در كوهپایه هاى اطراف گله خود را به چرا برده است . پس به همان سو شتافت . چشمانش دو كاسه خون بود. آتش كین خواهى به جانش افتاده بود و او را ملتهب مى كرد و بر سرعت قدمهایش مى افزود.
گله را از دور دید. از كنار راه ، سنگ بزرگى برداشت و به همان جانب پیش ‍ رفت . ابتدا برادر را ندید. لحظه اى مى چرخید، سر بر سنگى گذاشته و معصومانه به خواب رفته بود. به طرف او شتافت .
كینه ، پرده اى تار در پیش چشم او كشیده بود. نه بى گناهى و پاكى برادر را مى دید و نه پلیدى كردار خود را. بالاى سر برادر ایستاد و به او نگریست كه گیسوان انبوهش دور چهره زبیاى او ریخته و گرماى ملایم آفتاب پاییزى ، روى پیشانى و بنا گوشش ، در بن موها، عرق نشانده بود چون قطره هاى شبنم كه بر ورق گل .
سینه ستبر و مردانه اش ، با هر نفس كه مى كشید بالا و پایین مى رفت ، چون زورقى كه بر امواج بركه اى آرام ، رها شده باشد و دستهایش چون دو پاروى بلند، در دو سوى اندام كشیده اش ، افتاده بود شاید در خواب ، با همسر خود، درباره فرزندى كه در راه داشتند، سخن مى گفت زیرا سایه لبخندى شیرین ، روى لبهایش به چشم مى خورد..
اما قابیل ، دیگر چیزى نمى دید؛ كینه ، او را كور كرده بود و اینك با سنگى گران در دست ، بالاى سر برادر ایستاده بود...
و سرانجام ، آن لحظه شوم در تاریخ بشرى فرا رسید، لحظه سقوط و تباهى ، لحظه ستم ، لحظه خشم عنان گسیخته ، لحظه كشتن برادر: قابیل ، چون دیوى كژ آیین ، سنگ را با تمام نیرو بالا برد و بر سر برادر كوبید.
و خون ، از چشمه ها جوشید و آسمان تیره شد و زمین لرزید و نخستین سنگ بناى ستم ، در جهان ، نهاده شد.
تن هابیل ، نخست ، تكانى سخت خورد و همزمان ، آهى كوتاه كشید؛ سپس ‍ چشمان به خون آغشته اش را لحظه اى گشود به برادر كه بالاى سرش ‍ ایستاده بود نگریست و آنگاه به آسمان نگاهى كرد و پلها را فرو بست . رعشه اى در تنش افتاد، یك دو بار، پا را بر خاك كشید و سپس از حركت ایستاد... اینك جاودانه به خواب رفته بود....
نسیمى مى وزید و گیسوان انبوه آغشته به خونش را - و نیز یك دو شقایق را كه در كنار كالبدش رسته بود - به نوازش تكان مى داد...
قابیل كه گویى تازه از خوابى گران برخاسته بود، ابتدا مبهوت و گیج ، به پیكر بى جان برادر چشم دوخت . زانوانش سست شد و بى اختیار در كنار او زانو زد و سپس سر بر سینه برادر نهاد و در تیرگى اندوه و پیشیمانى غرق شد.
ناگهان از یادآورى اینكه با پیكر برادر چه كند، بر خود لرزید: چگونه آن را از میان بردارد كه پدر و دیگران در نیابند؟
سراسیمه برخاست و حیران به هر سو نگریست .
نخست پیكر برادر را بى اراده بر دوش كشید و چون دیوانگان گامى چند، هر سوى دوید...
سپس چون این كار را بیهوده یافت ، پیكر را بر زمین نهاد و به فكر فرو رفت اما گویى در سرش آتش زبانه مى كشید. هیچ فكرى به خاطرش نرسید و راه به جایى نبرد.
پشیمانى از ستمى كه روا داشته بود و درماندگى ، چون عفونت تمام اندرونش را از احساس بدى انباشته بود. طنین آه كوتاهى كه برادر در واپسین لحظه حیات از جگر كشیده بود، انگار هنوز در كوه و دشت مى پیچید و سوزش نگاه چشمان زیبا و خون آلود و پر ملامتش ، دل قابیل را پاره پاره مى كرد...
تمام روزهاى بلند و زیباى دوران كودكى ، اینك از پیش چشمش ‍ مى گذشت :
تمام آن لحظه ها كه او و برادرش ، شاد و بى خیال ، دست در دست در حاشیه رودخانه ها و در مزارع به دنبال پروانه ها، مى دویدند.
تمام آن شبهاى سرد زمستانى كه با برادر آغوش در آغوش مى خفتند تا با گرماى تن خود، یكدیگر را گرم كنند.
روزى را به خاطر آورد كه پدر، بز كوهى ماده اى همراه نوباوه اش به دام انداخته و به خانه آورده بود و او و برادرش به تقلید از آن نوباوه ، از پستان پر شیر آن بز، شیر مى مكیدند...
شرم و بزرگوارى و مهربانى برادرش را در نوجوانى و گذشت و انصاف و جوانمردى اش را در ایام جوانى ، از خاطر گذراند...
دلش از یاد آورى تمام این خاطره ها فشرده مى شد، در همان حال دغدغه بزرگ او - پنهان كردن كالبد بى روح برادر - هر دم او را نگران تر مى ساخت . اگر همان جا مى ماند، بى تردید پدر یا همسر هابیل ، به دنبال گله به آنجا مى آمدند. از تصور اندوه مادر و رنج پدر، هراسان شد. چنان درمانده بود كه نمى دانست چه باید بكند. در تمام عمر، كشته انسانى ندیده بود.
سرانجام خداوند، كلاغى را برانگیخت تا با شكافتن زمین ، گردویى را كه به منقار داشت در پیش چشم او در خاك كند و آن را پنهان سازد. قابیل دریافت كه باید برادر را به همین صورت به خاك بسپارد. اما ناگهان احساس ‍ حقارت كرد و سخت متاءثر شد با خود گفت : واى بر من كه از این كلاغ نیز كمترم !
بدین ترتیب ، داستان نخستین خانواده بشرى با این سرانجام دلگزا به پایان رسید.
(15)




درباره وبلاگ
آینده سازان مملکت در دبیرستان 17شهریور
موضوعات
آخرین مطالب
نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوند ها
پیوندهای روزانه
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

javahermarket

javahermarket

اوکسین ادز معتبرترین و بزرگترین سیستم کسب درآمد وبمسترها

مجموعه ده مستند جذاب


مجموعه 10 مستند جذاب و تماشایی

مجموعه ای استثنایی از بهترین مستندهای دنیا

دوبله فارسی

هیجان را به خانه های خود ببرید!!!

این مجموعه استثنایی شامل مستندهای زیر می باشد :

1- مستند سفر به اعماق جهان ، با استيون هاوکينگ (سفر در زمان): نام او استيون هاوکینگ است. فیزیکدان و کیهان شناس و انسانی خیال پرداز . با اینکه نمی تواند حرکت کند و برای صحبت مجبور به استفاده از کامپیوتر است , برای استفاده از ذهن خود او آزادی کامل دارد. می تواند آزادانه به کاوش جهان بپردازد و به سال های بزرگی فکر کند مانند اینکه سفر در زمان امکان پذیر است یا راه میانبری به آینده پیدا کند.

2- مستند توقف زمان ، برک دنس: برنامه توقف زمان آزمایش ها و تر دستی هایی را نشان می دهد که توسط حرفه ای های آموزش دیده انجام می شوند.

3- مستند پيام اضطراري (سقوط هواپيماي 747 خطوط هوايي بريتانيا): بر فراز اقیانوس هند فاجعه ای رخ میدهد.در ارتفاع بیش از 10 کیلومتری زمین، هر 4 موتور هواپیمای 747 خطوط هوایی بریتانیا از کار می­افتند.پرواز شماره 9 خطوط هوایی بریتانیا بدون موتور و با توانی ناچیز به سمت اقیانوس سقوط میکند.خدمه میکوشند تا از برخورد هواپیما با دریا جلوگیری کنند. چه چیزی باعث از کار افتادن جت عظیم آنها و تهدید جان تمام سرنشینان شده است؟

4- مستند فوت و فن (چتر بازی): بسیاری از ما از دیدن سقوط آزاد متعجب می شویم و فکر می کنیم چطور ممکنه. حالا


تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن می باشد.

دانلود

شادزیست

قالب وبلاگ

لیمونات

شارژ ایرانسل

تک باکس

دانلود نرم افزار